یکشنبه 16 آبان 1389
چهارشنبه 12 آبان 1389
لحظه ها محو و گنگ از نظر می گذرند
شنبه 1 آبان 1389
چهارشنبه 19 خرداد 1389
این آخرین بار بود
جمعه 25 دی 1388
داد درویشی از سر تمهید ،سر غلیان خویش را به مرید
گفت که از دوزخ ای نکو کردار،قدری اتش به روی ان بگذار
بگرفت و ببرد و باز اورد،عقد گوهر ز در جدا اورد
گفت در دوزخ هر جه گردیدم،درکات جهیم را دیدم
اتش و هیزم و زغال نبود،اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس اتشی نمی افروخت؛ز اتش خویش هر کسی می سوخت
سه شنبه 22 دی 1388
به یاد خودم می نوشم
جامی دیگر
به یاد درختانی که شکستند
و جامی دیگر
به یاد آن جنگل که نابود شد و کلاغ پیرش
جامی دیگر
یه یاد آن مردابی که ما را غرق کرد
جامی دیگر
به یاد شب ها و کشته ها
و جامی دیگر
برای ارزش ها...اثرها...اشک ها و لبخند ها...و تصاویری که تند می گذرند
جامی دیگر
به خاطر نفسی که باقی مانده
و آخرین جام برای مرگ و آن نامه ای که خدا نوشت و بی جواب ماند