کلید

سوسک های متالیک

کاش زمان می ایستاد و این انتظار تلخ تمام نشدنی بود
می دانستم یک روز دوباره تو را خواهم دید
چه بهتر بود که نمی دانستم قرار است آن تبسم تلخ را ببینم
تبسم تلخی که همیشه روی لبهایت بود
اما این بار فرق می کند...
لبخند همیشگی 
چندم قدم بر می داری 
یه لحظه توقف 
و این بار دیگر پشت سرت را هم نگاه نمی کنی
نمی دانی چیز زیادی از دست دادی یا نه
می روی 
اما فراموش نمی کنی این لبخند را
و می دانی که باز هم خواهی دیدش
تا آن روز تو می مانی ، این خانه و سوسک های متالیک


رویایِ ممنوع

لحظه ها محو و گنگ از نظر می گذرند

خاطراتی که هرگز وجود نداشت ما را می شوید
آرام آرام و آرام تر چشم ها را می بندم، جست و جویی دیگر ، دست هایی خالی و تبسمی...
آواز پرنده ی شب آشناست 
تداییِ خاطراتیست که هرگز وجود نداشت اما آشناست، 
انگار که خوابم و خواب می بینم ، خوابی آشنا
می رقصم با دست های خالی
می رقصم تند تند و تند تر، چشم ها را می بندم و دیوانه وار می چرخم
باران می بارد
و می رقصم
شوقی از نا کجا بر من می بارد
می خندم بلند بلند و بلند تر
چهار فصل می روند و پاییز باز می آید
باران باز می بارد
باز می رقصم، می خندم از انتهای وجود
برگ های زرد از درختان دل می کنند 
به زمین می آیند و می خندند
می خندم
باران می بارد
این رویا پایانی ندارد، این دِرام تمام نشدنیست


ت ه و ع

-حالم از خودم و این زندگی بهم می خوره...می خواستم بگم میشه برگردم عقب ، یه بار دیگه از اول این زندگی رو شروع کنم شاید یه چیز دیگه شد، شاید این بار درست تر باشه
زیاد حرف نزنم خلاصه که می خواستم اینجوری بشه یعنی همه چی خوب و خوشحال 
البته این مال گذشته بود و متاسفانه هر روزی که از زندگیم می گذره من تازه می فهمم دیروز اشتباه فکر می کردم
و یه لبخند تلخ نثار گذشته می کنم
امروز فکر می کنم چه بهتره که این زندگی تموم شه و من برم دنبال بقیه کارام ، کلی کار نکرده دارم آخه، ولی اینجا نه
البته اگه فردا اومدم گفتم دیروز اشتباه فکر می کردم تعجب نکنید
نمیدونم خاصیت همه اس که افکار گذشته رو چه درست چه غلط دور بریزن و یه روی جدید از خودشون نشون بدن
یا فقط منم که ثبات شخصیت ندارم؟
واقعا چرا انقدر بی شخصیتم؟!


پ.ن:
یه سه چهار ساعتی بود داشتم تو رختخواب غلت می زدم تا خوابم ببره،نبرد! بعد اومدم برم یکم در این سایت ضد انقلابیه بالاترین بگردم که دیدم به به امروز یک آبانه(تاریخو بالای سایت نوشته دیگه)
هر وقت آبان میشد یاد کلید می افتادم، این آبانم مثل آبان های دیگه
کلید یه بخش از زندگیمه که همیشه اون آخرای ذهنم گم می شه اما گاهی وقتا یهویی یه نگاه بهش می افته و چند دقیقه ای براش وقت می ذارم
به هر حال 8 روز دیگه یعنی 9 آبان کلید 5 ساله میشه یه بار دیگه تولدش مبارک
سعی می کنم بیشتر بنویسم البته نمی دونم هنوز کسی اینجا رو می خونه؟!
اگه واقعا دوباره مثل قبل نوشتم و حالش بود می رم وردپرس



من

این آخرین بار بود 

و من آرزو می کنم کاش مرده بودی که هیچ آخرین باری در کار نبود
یا اصلا به دنیا نمی آمدی که آخرین بار باشد
فقط می خواهم من را در دنیای خودم رها کنی
در دنیایی که سلامتی نیست 
 جسمم که سال ها در اختیارش بود
و حال روحم برای اوست که مرا آسان تر از قبل بیم ناک می کند
دست هایش را برای همیشه گرفته ام و دیگر او خیال ندارد که دست هایم را از دستش خارج کند اینقدر عجیب
و من تمام تلاشم را نکردم تا بفهمی که روحم از آنجا خارج و در اینجا گرفتار است
تلاش نکردم چون من دیگر آن من نیستم
آن منِ تلاشگر



جهنم

داد درویشی از سر تمهید ،سر غلیان خویش را به مرید
گفت که از دوزخ ای نکو کردار،قدری اتش به روی ان بگذار
بگرفت و ببرد و باز اورد،عقد گوهر ز در جدا اورد
گفت در دوزخ هر جه گردیدم،درکات جهیم را دیدم
اتش و هیزم و زغال نبود،اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس اتشی نمی افروخت؛ز اتش خویش هر کسی می سوخت


یادبود

به یاد خودم می نوشم
جامی دیگر
به یاد درختانی که شکستند
و جامی دیگر
به یاد آن جنگل که نابود شد و کلاغ پیرش
جامی دیگر
یه یاد آن مردابی که ما را غرق کرد
جامی دیگر
به یاد شب ها و کشته ها
و جامی دیگر
برای ارزش ها...اثرها...اشک ها و لبخند ها...و تصاویری که تند می گذرند
جامی دیگر
به خاطر نفسی که باقی مانده

و آخرین جام برای مرگ و آن نامه ای که خدا نوشت و بی جواب ماند


سینا


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :